فريدون بن احمد سپهسالار

254

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

ز لطف صنعت صانع كدام را گويم * كه بحر قدرت او را پديد نيست كنار شراب عشق بنوشيم و ناز يار كشيم * چنان كه اشتر سرمست در ميان قطار نه مستيى كه ترا آرزوى خواب كند * كه مستيى كه كند روح و عقل را بيدار ز هرچه دارد غير خدا شكوفه كند * از آنكه غير خدا نيست در جهان ديار كجا شراب طهور و كجا مى انگور * طهور آب حياتست و آن دگر مردار دمى چو خوك و زمانى چو بوزنه كندت * به آب سرخ سيه‌روى گردى آخر كار دلست خم شراب و خداش سر بگشاد * سرش به گل بگرفتست طبع بدكردار چو آن دلى سر خم را ز گل كنى خالى * برآيد از سر خم بوى صد هزار آثار اگر درآيم كآثار آن فراشمرم * شمار آن نتوان كرد تا بروز شمار چو عاجزيم بلا احصئى فرود آريم * چو كشت وقت فروداشت جام را بردار ؟